امیر عطاامیر عطا، تا این لحظه: 14 سال و 7 ماه و 17 روز سن داره

امیرعطا جون Amir Ata Jon

سلام به همه دوستای گلمون... باورم نمیشه بازم اومدم اینجا، به زودی اینجارو به روز می کنم... 🤩🤩

برگی از این روزها

94-2-1     سه شنبه گل پسری که این روزها حسابی دست به قلم شدی و البته بیچاره تموم شلواراتم از آثارت بی نصیب نمی مونن   البته کاملا غیر عمدی ...خودتم ناراحت میشی وقتی ماژیکت ناخواسته میخوره به جایی پسر با سلیقه م... علاقه ت به نقاشی این روزها زیاد شده...چه تو تبلت و چه رو وایت برد و کاغذ... امروز تو یکی از کتابات (خودم بلدم) عکس مداد شمعی دیدی و میگی "مامان منم از این مداد بزرگا"... منظورت از بزرگ همون کلفته...   چند وقت پیش تو وب یکی از دوستان خوندم که میگفت مداد رنگی کلفت هم موجوده...حالا اگه پیدا کنم حتما میخرم برات.... فارسی صحبت کردنت روزبروز ...
1 ارديبهشت 1394

امروز ما

94-1-21 پسر گلم هوا هنوز اونقدر خوب نشده که خیلی بشه رفت گردش... ولی چون خیلی دوست داری بری گردش و پارک.. من و بابایی هم تصمیم گرفتیم هر هفته بریم پیک نیک ایشالله... البته پارک رفتن ها جای خود...   امروزمون که بعد از ظهر رفتیم کندوان... خیلی بهت خوش گذشت... اصلا دوست نداشتی برگردیم... ولی با قول اومدن دوباره راضی شدی..  خونه هایی که تو دل کوهن و چیدمانشون خیلی خاص و زیباست.. اینم سدی که تو مسیر برگشت کنارش خودمونو به صرف 1 فنجون چای داغ دعوت کردیم.. نازنین پسرم الهی زندگی به کامت همیشه... ...
21 فروردين 1394

سیزده بدر 94

با وجود سرما خوردگی مون.... از رو نرفتیم و رفتیم 13... و چه خوب که رفتیم...هوا کمی بادی بود...ولی خوش گذشت.... و تو هم شکر خدا بعد از 1 روز کامل هیچی نخوردن از کباب 13 خوردی و من و بابایی چقدر خوشحال شدیم.... همگی باهم ...خاله جونی ها.... باباجون... آدایی اینا.... ما...فقط جای محیا جونی اینا خالی بود که شمال بودن...  بعد از گره زدن سبزه هامون ...با اینکه خودت انداختیش که بره....ولی همش بهونه می گرفتی که سبزه مونو میخوام...      ...
14 فروردين 1394